تبليغاتX
***مهدی منتظر(علیه السلام)***
***مَـــهـــدِي مـُـنــتَـظـَـر«عَلَیهِ السَّلامِ»***
«أفضل العبادة انتظار الفرج»
جمعه هفدهم آذر 1385
علت ششم و هفتم:خوف و تقيه و نبودن ناصر

 «علتششموهفتم:خوفوتقيهونبودنناصر»  

 

اين دو چون به يکديگر مرتبطند، هر دو با هم عنوان شد.اما خوف: حضرت رسول(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: ناچار است براي آن پسر از غيبت. گفته شد چرا يا رسول الله!؟ فرمود: ميترسد از کشتن و به همين مضموندر چند حديث از حضرت باقر و صادق(عليهماالسلام) نقل شده. و اما نبودن ناصر؛ حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود: خداوند براي شما در حسين علي(عليهماالسلام) فرج قرار داده بود و چون او را ياري نکردند، به تأخير افتاد. حضرت امام حسن مجتبي(عليه السلام) ميفرمود: اگر من ناصر ميداشتم، با معاويه صلح نمي کردم و همچنين ائمه ديگر؛ هر کدام از نبودن ناصر شکايت داشتند و کساني که از تاريخ با اطلاعند، ميدانند که در زمان امام حسن عسکري(عليه السلام) پراکندگي شيعه و ضعف و انکسارشان بيش از حد بود و مخصوصاً امام هادي(عليه السلام) و امام عسکري(عليه السلام) در سامره در شدت تقيه و در حبس نظر بودند. پس با نبودن ناصر و حامي و خوف بر جان هيچ راهي بهتر از غيبت و اختفاء نيست موسي(عليه السلام) گفت:

فَفَرَرتُ مِنکُم لَمّا خِفتُکُم
من از شما فرار کردم، هنگاميکه از شما ترسيدم.


 

اما اينکه گفتيد اگر علت خوف است چرا ساکت و صامت نباشد تا احتياج به غيبت نباشد. مردود است به چهار وجه:


اول: اينکه علت منحصر به خوف نيست، بلکه جهات ديگر نيز در کار است، چنانکه گذشت و به ملاحظه آن جهات ترجيح با غيبت است نه با سکوت.

دوم: اينکه مقصود اين است که خوف باعث غيبت ميشود، چنانکه در موسي(عليه السلام) شد، و به غيبت اين خوف تأمين ميشود چنانکه شد نه مقصود اين است که راه ديگر براي تقيه و حفظ جان نيست. اين اشکال مانند اين است که گفته شود چرا موسي(عليه السلام) براي حفظ جان خود از شهر خود بلکه ملک فرعون فرار کرد، مي خواست در همانجا در خانه يکي از بني اسرائيل مختفي شود اين اشکال به هيچ وجه از کسيکه خود صاحب بليه نيست. مورد ندارد صاحب بليه خود بهتر وظيفه خود را ميداند. ايد در نظر او غيبت و فرار بر حضور و سکوت ترجيح دارد.

سوم: اينکه قضيه او به عينه مانند قضيه موسي(عليه السلام) است که اگر او ساکت و صامت بود، فرمون و فرعونيان از او دست بر نمي داشتند. چون معلوم و مشخص شد يا مظنون گرديد که آن کس که از او مي ترسيدند و سالها از او وهم داشتند و آنکه بر هم زننده ملک و دولت ايشان است، همان موسي(عليه السلام) است؛ لهذا در تعقيب او ميکوشيدند و به هر حيله بود او را به دست مي آوردند و او را ميکشتند و يا لااقل اگر خداوند کشتن را از او دفع مي کرد، او را شکنجه و آزار بسيار مي کردند. و همچنين درباره حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) آنقدر اخبار از پيغمبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار(عليهم السلام) و صحابه منتشر گشته بود که آنان که به خصوصياتش جاهل بودند، ساعت به ساعت انتظار قائم آل محمد(صلوات الله عليهم اجمعين) را داشتند و از هر يک ائمه(عليهم السلام) مي پرسيدند که توئي قائم آل محمد(صلوات الله عليهم اجمعين)؟ مي فرمود: نه! بخصوص بني العباس، يعني دولت وقت که کاملا به خصوصيات آگاه بودند، چنانکه از منصور نقل کرديم که ناچار است که به نام مردي از آل ابوطالب از آسمان ندا شود و چون او ظاهر شود ما اول کسي باشيم که او را اجابت کنيم و براي اشتباه کاري بر عوام نام پسر خود را مهدي گذارد و مي گفت من او را مهدي ناميدم. اميدوارم که مهدي آل محمّد(صلوات الله عليهم اجمعين) او باشد؛ هارون روزي گفت شما گمان مي کنيد پدر من مهدي است؟ خير خير. پس او را به اسم و خصوصيات و نسب ميدانستند و مي دانستند که او بر هم زننده دولتها است و همواره در انتظار بودند و از اين جهت پيش بيني مي کردند و از پيش به فکر افتاده و در صدد بودند که علاج او کنند. لذا حضرت امام علي نقي(عليه السلام) را از مدينه به سامره طلبيد و تحت نظر خود قرار داده و مراقب احوال اولاد او بودند. امام حسن عسکري(عليه السلام) را به نهايت مراقباو و مراقب زنان او بودند و چون در زمان حياتش از فرزندش مطلع نشدند وقتي که از دنيا رفت، گمان کردند بي فرزند بوده، تسکين خاطر برايشان شد. بعداً که نام آنحضرت منتشر گشت در صدد تعقيب برآمده ؛ معتمد عباسي عده اي را براي دستگيري وي به خانه امام حسن عسکري(عليه السلام) فرستاد. حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) را در سرداب يافتند، اما سرداب را پر آب ديده و آنحضرت در گوشه بالاي آب بر روي حصيري قرار گرفته . يکي از گماشتگان جرأت کرده و پا گذاشت که به سوي حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) رود، پاي او در آب فرو رفت و غرق گرديده نزديک به هلاکت رسيد که او را از آب کشيدند و او از حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) عذر خواهي کردند و او همچنان به حال خود بود و اعتنائي به ايشان نفرمود و سپس از ايشان غائب گشته بالاخره نتوانستند او را دستگير کنند و بعد هر چه کوشش کردند و جاسوسان گذاشتند او را نيافتند و مکان او را نفهميدند و چون فهميدند که حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) غائب گشته و کسي از وي خبري ندارد، بالاخره از وي مأيوس گشته و دست کشيدند.

 

اگر کسي بگويد خداوند که او را براي قيام مقرر فرموده اين گفته چه معني دارد که او را بتوانند بکشند؟ جواب اين است با اينکه خداوند او را براي اين امر مقررر کرده بازهم مانعي ندارد که اگر خود را بر دشمن ظاهر کند، بتوانند او را بکشند. چنانکه حضرا موسي(عليه السلام) اگر فرار نميکرد ممکن بود او را بکشند. خودش هم گفت:

إنّي اَخافُ أن يَقتُلونِ
ميترسم مرا بکشند.

 

و جهتش اين است که اراده خداوند گاهي به نحوي است که از ولي خود حمايت کند، اگر چه با تظاهر باشد. چانچه حضرت ابراهيم(عليه السلام) را از سوختن حفظ فرمود و گاهي به نحويست که حمايت از او مشروط است به عدم تظاهر. پس مانعي ندارد که اگر حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) ظاهر ميشد بتوانند او را بکشند.


 

چهارم: اينکه اگر حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) هم ساکت بود مردم او را ساکت نمي گذاشتند يا خود ساکت نمي نشستند، رفت و آمد با وي زياد مي کردند و اين خود اسباب سوء ظن براي دولتيان مي شد. بلکه چون او را ظاهر مي ديدند، و از طرفي هم وعدي قيام به خود ميدادند، اسباب تجري ايشان مي شد و بعضي را تهديد و بعضي را ميزدند. زيرا که پشت گرمي به حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) داشتند. چنانچه آن اسرائيلي، قبطي را ميزد و حضرت موسي(عليه السلام) را به خود خواند حضرت موسي(عليه السلام) مشتي به وي زده او را بکشت و همان اسباب فرار موسي(عليه السلام) گرديد بالاخره چون مردم ضعيف ضعيف الايمان و ضعيف التحمل و کم طاقتند نتوانن مانند آنحضرت ساکت و صامت بنشينند قهرا ايجاد فتنه و فساد ميکردند و دچار اذيت و آزار مي شدند. پس غيبت حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) بهتر از حضور با سکوت است، هم حفظ خود و هم حفظ شيعيان خود فرموده.

 

 

 



منبع: کتاب مهدی منتظر(علیه السلام)، ص۴۲-۴۵.

 

 

 

 

*اللّهمجّللوليکلفرج*